وطن دوم

خرید بک لینک
چمدون گنده وسط اتاقه و هی پر و پرتر میشه. به عنوان یه جور بیماری هر چند وقتی میذارمش رو ترازو و خیالم راحت میشه. هیچ لزومی به این کار نیست هنوز یه چمدون 30 کیلویی دیگه میتونم ببرم و بیخود نگران وزنشم.

سعی میکنم به سوغاتی خریدن فکر نکنم. یادم نیاد کی بهم زعفرون، لواشک، لباس یا شکلات داده که حالا من وظیفه دارم جبران کنم. هر از گاهی به خودم میام که به شدت غمیگین و غصه دار نشستم. چرا مهاجرت آدمو اینجوری میکنه؟ یکی بیاد و بگه که مثل منه. که هر چی از مهاجرتش بیشتر میگذره دیوونه تر میشه. اوایل راحتتر بود. یه سمت سفر خوشحالی بود و سمت دیگه غصه و گریه. حالا هم رفتن و هم برگشتن معنی ترک کردن میده.

یکی از دوستام تو فیس بوک از مهاجرتش نالیده بود. یک ساله که مهاجرت کرده و یکی از دوستاش براش نوشته بود که عزیزم، از همون عزیزما که مد شده و رو اعصاب منه، سالای اول اینطوریه بعدا اونجا وطن دومت میشه و از این حرفا. ننوشته بود که خوبه که الان تکلیفت با خودت روشنه. الان همه بهت حق میدن که دلتنگ باشی و بعدا کسی این حق و به رسمیت نمیشناسه. الان میگی کاش میشد برگردم و بعدا اصلا نمیتونی که برگردی. یک کلوم بعدا نمیدونی که چه مرگته و چی میخوای.

+ نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ و ساعت 10:53 |
الله تویی وز دلم آگاه تویی...

ما را در سایت الله تویی وز دلم آگاه تویی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:12

صفحه بندی