سال 98 شروع شد و وسط همه اتفاقات تلخ و شیرین بودن و رفتن مامان وبابا، خوشحالی سال نو و غصه سیل و بدبختی و آنفولانزا وهزار و یک ماجرای دیگه، یه روز خاص هم بود که تموم شد، تولد 18 سالکی علی.
تولدش رو با مامان و بابا، لحظه سال تحویل جشن کرفته بودیم و مهمونی تولد با دوستاش رو هنوز نگرفته. اما شش فروردین که با آنفولانزا بیدار شدم و از اتاقم بیرون اومدم از جاش پرید بیرون و خوشحال نگام کرد. گفتم صبحت بخیر 18 ساله، تولدت مبارک! خندید و گفت همین و میخواستم بشنوم. بغلم کرد و بوسش کردم و رفت خوابید.
انقدر شیرین بود این لحظه که خواستم ثبتش کنم برا خودم.
پسرکم بزرک شده
الله تویی وز دلم آگاه تویی...
ما را در سایت الله تویی وز دلم آگاه تویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 21:31