تاجر ادویه بود و جزو اولین فارغ التحصیلای مدرسه دارالفنون. اون موقع ماشین داشته و واکس کفشش فراموش نمیشده و عطرش تو کوچه های میانه میپیچیده. اینو مادر بزرگم،دخترک شاد اون موقع ها، به یاد میاورد وقتی که به عکسش خیره میشد و اشک تو چشماش جمع میشد. بچه های کوچه سرک میکشیدن و دزدکی تماشاش میکردن و هر وقت که اونورا میرفته همه باخبر میشدن. و اینطوریا بوده که آقای تاجر سر پیری و در شهر میانه عاشق دختر مهپاره نام صاحبخونه میشه و بدون اجازه زن قبلی باهاش ازدواج میکنه. مادر بزرگ اولین دختر رو که به دنیا میاره میفهمه که هووی زنی شده هم سن و سال مادرش که پسری داره هم سن و سال خودش.
کینه ها موندن و آتیش خاموش نشد که نشد. حتی هنوز که پدربزرگ بیشتر از 50 ساله که مرده و مادر بزرگ و هووش سالهاست که رفتن و حتی از دخترای دو خانواده سه دختر فوت کردن.
تو این سرما و سوز فامیلی دایی دکتر تنها و تنها رشته پیوند بود. دکتر گفتن به عضو نزدیک فامیل حتی اکه ناتنی باشه به نظرم خنده دار و مسخره میومد ولی انقدر که دکتر بودنش پررنک بود و انقدر که نادر بود اون زمان پزشک بودن تو شهر کوچیکی مثل قزوین، سرشناس بود و بودنش اعتبار فامیل.
مادرم که سیکلش تموم میشه طبق تصمیم پدر بزرگ از ادامه تحصیل منع میشه تا اینکه نامه مینویسه به برادر ناتنی و خواهش میکنه که وساطت کنه. حا لا دایی دکتر فوت کرده و مراسمش در میانه ی سردی خانواده ها برگزار شده و من هیچی که ازش نداشته باشم شاغل بودن مادرمو که قسمت عمده ای از شخصیت منو شکل داده مدیون داییم هستم. دایی دکترم که خونه اش پر بود از گیاه و پرنده و طوطی سخن گوش از رو میز پسته بر میداشت و به دیوار هاش عکسای قدیمی بود.
روحت شاد دایی دکتر هر چند که فکر کنم به زندگی بعد از مرگ اعتقادی نداشتی. دلتنکت میشم هر چند که سالها بود ندیده بودمت و برات عزادار شدم هر چند که هنوز نشده که بشینم و دور از همه فامیل تنی و ناتنی اشکی برات بریزم.
ما را در سایت الله تویی وز دلم آگاه تویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19