چند روز دیگه میشه نوزده سال، فردای روز عروسی بود و مهمونا رفته بودن و تنها شده بودیم. نشستیم رو مبل زرشکی خونه مامان اینا و برای اولین بار غیر رسمی و واقعی هم و بوسیدیم. عزوسی عجله ای یه ماهه شرش کنده شده بود و شده بودیم زن و شوهر. نه اون فکر کرده بود که 500 سکه مهریه و قبول مسوولیت شوهر شدن چه معنیی میتونه بده و نه من فکر کرده بودم که گره زدن سرنوشتم به یه جوون کم سن و سال میتونه چه عاقبتی داشته باشه. خیلی ساده عاشق شده بودیم. عشقی که برای اون به گفته خودش دو سه سال دووم آورد و برای من نمیدونم تموم شده یا هنوزم تهش چیزی باقی مونده که انقدر درد داره قلبم و به هیچ زبونی آروم نمیشه. هر چی هست نزدیک شدن به سالروزش آزارم میده و اتفاقای خوب اخیر هم کمکی به بهتر شدن حالم نمیکنه.
+ نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 1:13 |
الله تویی وز دلم آگاه تویی...
ما را در سایت الله تویی وز دلم آگاه تویی دنبال میکنید
برچسب: سپتامبر, نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 16:10