چند روز قبل از یک سپتامبر
چند روز دیگه میشه نوزده سال، فردای روز عروسی بود و مهمونا رفته بودن و تنها شده بودیم. نشستیم رو مبل زرشکی خونه مامان اینا و برای اولین بار غیر رسمی و واقعی هم و بوسیدیم. عزوسی عجله ای یه ماهه شرش کنده شده بود و شده بودیم زن و شوهر. نه اون فکر کرده بود که 500 سکه مهریه و قبول مسوولیت شوهر شدن چه معنیی میتونه بده و نه من فکر کرده بودم که گره زدن سرنوشتم به یه جوون کم سن و سال میتونه چه عاقبتی داشته...
ادامه مطلب